حمیدرضا فلاح

حمیدرضا فلاح

حمیدرضا فلاح تفتی

رفتار شهید عباس بابایی با فردی که مشروب خورده بود

تعداد بازدیدها: 474 مشاهده

یکی از پرسنل که نخواست نامش فاش شود گفت:

از زمانی که به یاد دارم، همیشه شخصی مغرور و بی بندوبار بودم. از ابتدای ورودم به خدمت نیروی هوایی، سرپیچی کردن از دستورات، بخشی از وجودم شده بود. به طوری که پس از بیست سال خدمت، تنها یک بار ترفیع گرفته بودم و خلاصه به هیچ صراطی مستقیم نبودم. زمانی که شهید بابایی فرمانده پایگاه هوایی اصفهان بودند، یک روز بعد از ظهر، مست و لایعقل، تلوتلو خوران به طرف منزل می رفتم. به تقاطع یکی از خیابان های نزدیک خانه های سازمانی رسیده بودم. چشمم به دو نفر افتاد که به سوی من می آمدند. ابتدا اهمیتی ندادم. جلوتر که آمدند، متوجه شدم که سرهنگ بابایی و محافظ ایشان است. لحظه ای با خود فکر کردم، اگر او متوجه شود که من مشروب خورده ام شاید برایم گران تمام شود؛ ولی طبق عادت همیشگی با خود گفتم که هر چه بادا باد؛ حتی خودم را آماده کرده بودم که چنانچه با اعتراض ایشان رو به رو شوم پاسخش را بدهم. در عین حال سعی داشتم تا از آنها فاصله بگیرم؛ ولی من به هر طرف که راهم را کج می کردم آنها نیز به سمت من می آمدند. لحظه ها برایم خیلی طولانی شده بود. گویی ساعت ها بود من در محوطه ای کوچک به دور خود می چرخیدم. زمانی به خود آمدم که سینه به سینه با آنها برخورد کردم. دیگر راهی برایم باقی نمانده بود. موسی صادقی، محافظ شهید بابایی گفت:

ـ چطوری آقا.

گفتم:

ـ قربون تو.

پس از او سرهنگ بابایی گفت:

ـ حالتان چطور است؟

و سپس شروع کرد به احوالپرسی و من دست و پاشکسته به آنها پاسخ می دادم، سعی داشتم زودتر دور شوم؛ ولی آنها پیوسته با من صحبت می کردند. سپس شهید بابایی به گرمی خداحافظی کرد و بر خلاف انتظار من کوچکترین اعتراضی نسبت به وضع من بر زبان نیاورد. او چنان صمیمی و با محبت از من جدا شد که گویی عزیزترین دوست او بودم. وقتی به خود آمد، حال عجیبی داشتم. آن شب تا صبح لحظه ای چشم بر هم نگذاشتم؛ البته نه از ترس و مجازات؛ بلکه در این فکر بودم که با توجه به اینکه سرهنگ بابایی فرمانده پایگاه است و نسبت به احکام شرع به شدت حساس است، چرا هیچ اشاره ای به وضع من نکرد و گذشته از این با من گرمتر از همیشه برخورد کرد!  صبح فردا پیش محافظ ایشان، آقای موسی صادقی، رفتم. پرسشی را که در ذهن داشتم با او درمیان گذاشتم.او گفت:

ـ فکرش را نکن.

گفتم:

ـ چرا او چیزی نگفت.

گفت:

ـ نفهمید.

گفتم:

ـ امکان ندارد. حتماً فهمیده است. می خواهم بروم پیشش.

آقای صادقی گفت:

ـ پدرجان فراموش کن.

گفتم:

ـ نه؛ حتماً باید او را ببینم.

 بالاخره با اصرار من او مرا به دفتر سرهنگ بابایی برد. وارد اتاق که شدم شهید بابایی از جا بلند شد و به من خوش آمد گفت.گفتم:

ـ جناب سرهنگ آمده ام که معذرت خواهی کنم.

گفت:

ـ برای چه؟

گفتم:

ـ با وجود اینکه دیروز من مشروب خورده بودم و شما با آن وضع مرادیدید، چیزی نگفتید و من بابت این موضوع ناراحت هستم. نمی دانم در برابر شما چه بگویم.

بابایی حرف مرا قطع کرد و گفت:

ـ برادر عزیز چیزی نگو. من نمی خواهم راجع به کاری که کرده ای حرفی بزنی. می دانی اگر مرتکب گناهی شوی و پس از ارتکاب، از عمل خودت پیش دیگران سخنی بگویی، مرتکب گناه بزرگتری شده ای. تو هر کاری که کرده ای پیش خدای خودت مسئول هستی. من که هستم تا از عملت پیش من اظهار شرمساری می کنی؟ اگر حقیقتاً از کرده خود پشیمانی با خداوند عهد کن که از این پس عملت را اصلاح کنی.

وقتی او حرف می زد چنان بی تکلّف و دلنشین سخن می گفت که خود را در برابرش موری هم به حساب نمی آوردم. من زار و ناتوان بودم و نمی توانستم چیزی بگویم. سرش را پایین انداخت و چند لحظه در سکوت گذشت. سکوت سنگینی که احساس می کردم با همه غرور و نادانی و لجاجتم در حال له شدن هستم. او گویی حال مرا درک کرده بود. سرش را بلند کرد و در حالی که دستش را به طرف من دراز می کرد گفت:

ـ خداحافظت باشد برادر. إن شاءالله موفق خواهی شد.

خداحافظی کردم و از اتاق بیرون آمدم. وقتی آقای صادقی مرا دید با شگفتی پرسید:

ـ چه شده؟

فقط نگاهی به او کردم و با صدایی گرفته به او گفتم:

ـ خداحافظ آقا موسی.

از آنجا که خارج شدم، احساس کردم که از نو متولد شده ام، زیرا آن ملاقات کوتاه آتش به جانم انداخته بود و از آن روز به بعد سرنوشت من تغییر کرد. از آن لحظه با خود عهد کردم که دیگر لب به شراب نزنم و به واجبات دینی عمل کنم. اکنون بیش ازیازده سال از آن روز می گذرد و من زندگی خوش و آرامم را مدیون آن دیدارِ کوتاه هستم. من هرگز او را فراموش نخواهم کرد و هر سال برای تجدید میثاق به زیارت مرقدش می روم و به او می گویم تا زنده ام سعادت و آرامش خود و خانواده ام را مدیون تو می دانم.[۱]


[۱] . پرواز تا بی نهایت، ص۹۶

حمیدرضا
موضوعات: اجتماعی
مطالب مرتبط
  • عاقبت شوم یک نگاه به خانه همسایه

    عاقبت شوم یک نگاه به خانه همسایه

    یکی از وزرای دربار معتصم عباسی کاخی رفیع و بلند داشت که ایام تابستان را در آنجا می گذرانید، او گاهی به کنار پنجره می آمد و آزادانه نگاه به اطراف و خانه همسایه می کرد. اتفاقاً روزی کنار پنجره ای که مشرف به خانه مرد تاجری بود بی مهابا نگاه می کرد که ناگهان چشم او به دختری زیبایی افتاد و با یک نگاه دل از دست بداد و پایبند و اسیر عشق او گردید. از همان روز در جستجوی نام و نشان دخترک افتاد، معلوم شد که او دختر تاجری است. به عنوان خواستگاری به نزد او فرستاد. تاجر با این بهانه که ما را شایستگی این مقام نیست تا با وزیر وصلت کنیم عذر خواست و پیشنهاد او را قبول نکرد، اما وزیر چنان در آتش عشق می سوخت که برای رسیدن به وصال دختر از هیچ

    … ادامه مطلب …

  • مردی از تبار کربلای ۵

    مردی از تبار کربلای ۵

    به مناسبت سالروز شهادت شهید مدافع حرم محمودرضا بیضایی سه سال پس از پیروزی انقلاب در هجدهم آذرماه به دنیا آمد. همان سالی که موشک های عراقی شهرهای ایران را به آتش بسته بود و همان سالی که گروهک منافقین و فرقان، چهره های درخشانی همچون آیت‌ الله بهشتی و محمدعلی رجایی و باهنر را از مردم ما گرفته بودند؛ سال ۱۳۶۰ نامش را محمودرضا گذاشتند. در دامان گرم پدر و مادری مذهبی و مهربان بزرگ شد. از ده سالگی رو به ورزش کاراته آورده بود و علاقه و پشتکارش او را به مدال آوری نیز رسانده بود. به فوتبال علاقه مند بود و پیگیری مسابقات بسکتبال از سرگرمی های او به شمار می آمد. تبریز، ولادتگاه محمودرضا، محل تحصیلات او تا دبیرستان بود. در همان دوران تحصیل با حضور در جمع بسیجیان با فرهنگ مقاومت و ایثار و شهادت

    … ادامه مطلب …

  • شهر موشک‌ ها

    شهر موشک‌ ها

    به بهانه ی چهارم خرداد، روز مقاومت، روز دزفول صدای سوت موشک که تمام شد مردی قد خمیده که خود پدر دوازده شهید بود با زحمت بسیار خود را بر روی تل خرابه ‌ها رساند. فریاد پر خراش او پایان بخش هیاهو ها و ناله ‌های زخمی‌ ها و بازماندگانی بود که آسمان را به لرزه در آورده بود. «به امام نگویید چقدر شهید داده ‌ایم. به امام بگویید ما هنوز فرزندانی برای شهادت و مقاومت داریم.» ایستادگی و مقاومت مثال زدنی مردم دزفول در زمان جنگ ایران و عراق، این شهر را به عنوان پایتخت مقاومت ایران معرفی کرد. درست مثل شهر “صور” لبنان که نماد مقاومت در جهان اسلام شده است.  دزفول به لحاظ موقعیت جغرافیایی در ابعاد نظامی و دفاعی از شرایط خاصی در دفاع مقدس برخوردار بود. به گونه ‌ای که می‌ توانست در کل جنگ

    … ادامه مطلب …

  • هوای پاک در شهر اسلامی

    هوای پاک در شهر اسلامی

    در قرآن کریم از پاکی و پاکیزگی محیط زیست تعبیرهایی آمده است که خدای متعال می فرماید: «بَلْدَهٌ طَیِّبَه؛ شهری است پاک و پاکیزه»[۱] و می فرماید: «وَ مَسَاکِنَ طَیِّبَهً فىِ جَنَّاتِ عَدْنٍ؛ مسکن‏ هاى پاکیزه‏ اى در بهشت هاى جاودان»[۲] و می فرماید: «وَ الْبَلَدُ الطَّیِّبُ یخَْرُجُ نَبَاتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ وَ الَّذِى خَبُثَ لَا یخَْرُجُ إِلَّا نَکِدًا؛ سرزمین پاکیزه (و آماده)، گیاهش به فرمان پروردگار مى ‏روید امّا سرزمین هاى بد طینت (و نامناسب)، جز گیاه ناچیز و بى ‏ارزش، از آن نمى ‏روید»[۳]. از امام صادق علیه السّلام نیز روایت شده است: لَا تَطِیبُ السُّکْنَى إِلَّا بِثَلَاثٍ الْهَوَاءِ الطَّیِّب‏…؛ سکونت جز به سه چیز خوش نباشد: هوای پاک…».[۴] آیه ای که گذشت اشاره داشت که پاکی هوا دارای خصوصیت هایی است که در رویاندن گیاهان نیکو از زمین در تمامی حالات اثرگذار است، اما زمینی که هوا، خاک

    … ادامه مطلب …

  • تصاویر حجره تکانی سال نو طلبگی

    تصاویر حجره تکانی سال نو طلبگی

    سال جدید تحصیلی برای ما طلبه ها آغاز یک زندگی دوباره است فرصتی برای گام برداشتن در مسیر انسانیت و معنویت اهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِیم نوشته های مرتبط: تصاویری از حجره تکانی طلاب مدرسه علمیه شهیدین رسوایی! مجموعه تصاویر منتشر نشده از شهید حسین غفاری نژاد تصاویر تشییع پیکر مطهّر امام جمعه شهرستان تفت گاهی در زندگی بی خیال شو مجموعه تصاویر زیبا از مسجد مقدّس جمکران بی بی ما سگتیم یک استخوانی بینداز تصاویر منتشر نشده از آیت الله العظمی میرزا جواد تبریزی می خواهم سرباز امام زمان شوم امام رضا فریادرس زائرانش در روز قیامت

  • بهشتی در زیرزمینِ خانه های مردم یزد

    بهشتی در زیرزمینِ خانه های مردم یزد

    امروز به مکانی برخوردم که از جمله آثار قدیمی شهر یزد محسوب می شود که در خانه های قدیمی مردم این شهر به چشم می خورد. اسم سوژه تصویری ما «پاکَنِه» هست! پاکنه (pākane) در کتب لغت اینگونه معنا شده: جای پا یا پله ای که در کاریز و قنات و مانند آن کنده باشند! توضیح: در حیاط بعضی از خانه های سنتی مردم شهر یزد، مسیری ایجاد می کردند برای دستری آسان به آب قنات ها که به آن «پاکَنِه» گفته می شود. قدیمی ها از آب این مکان جهت شست و شوی ظروف و رخت و لباس و همچنین برای نظافت حیاط منزل استفاده می کردند.   نوشته های مرتبط: برای مرجعیت حتی یک قدم برنداشتم! شهر موشک‌ ها عاقبت شوم یک نگاه به خانه همسایه من جلوی در نشسته بودم گریه بر سیدالشهداء افضل از نماز شب تشییع پیکر

    … ادامه مطلب …

  • نظر بدهيد
  • نام:
    ایمیل:
    وبسایت:





    استفاده از مطالب وبگاه ما با ذکر منبع بلامانع می باشد
    Copyright © 2014 - 2015 Hr-Fallah.ir
    Designer : Mohammad Rafiei