تعداد بازدیدها: 13,564 مشاهده
سه شنبه ۷ بهمن ۱۳۹۳
یک ساعتی به ظهر باقی مونده بود. خسته بودم. شب قبلش دیر خوابیده بودم. با خودم گفتم کمی استراحت کنم. خوابیدم در عالم خواب و رؤیا شهید غفاری نژاد رو توی نخلستان های مرزی عراق دیدم. از سیمای ظاهریش یادمه با محاسن کوتاه و عرق گیر و شلوار نظامی بود. خیلی عجله داشت. دوستان و رفقاش رو دیدم اسلحه بدست توی نخلستان حرکت می کردند و به سمت خط مقدّم برای جنگ با داعش می رفتند. باهاش احوالپرسی کردم. بهش گفتم حسین منو یادت میاد. یه فامیلی اشتباهی گفت! گفتم حسین من فلانی ام. یادش اومد و با روی گشاده و خنده ای که بر لب داشت از حالم پرسید و سریع با من خداحافظی کرد و با دوستانش برای جنگ با داعش رفت. منم با حسرت بهشون نگاه می کردم و بهشون غبطه می خوردم! بعد از خواب فهمیدم روح
5 نظر
حمیدرضا
موضوعات: متفرقه
