
سليمان اعمش گفت: من در کوفه هسمايه اي داشتم که گاهي شبها نزدش مي رفتم و با هم صحبت و اختلاط مي کرديم. يک شب، در ميان صبحت ها اتفاقاً صحبت کربلا پيش آمد. الکلام يجر الکلام، حرف حرف را ميآورد! من از او سؤال کردم که عقيده ي تو درباره ي زيارت حضرت سيدالشهداء ابي عبدالله الحسين (عليه السلام) چيست؟ او گفت: زيارت حسين (عليه السلام) بدعت است و هر بدعتي گمراهي و ضلالت است و فرجام گمراهي نيز آتش جهنم است. من خيلي ناراحت و خشمگين شدم و از نزد او برخاستم و با خود گفتم: وقتي که سحر شد نزدش مي روم و شمه اي از فضائل حضرت سيدالشهداء (عليه السلام) را براي او نقل مي کنم و اگر او بر عناد و انکارش اصرار ورزيد، او را مي کشم. سليمان گفت: وقتي که سحر شد، پشت