تعداد بازدیدها: 7,551 مشاهده
جمعه ۲۴ مهر ۱۳۹۴
در کتاب «الايقاد» نوشته سيد محمد على شاه عبدالعظيمى به نقل از کتاب«العوالم» و ديگر كتاب ها ماجرا را ذكر كرده كه خلاصه آن چنين است: حسين (علیه السلام) دختر كوچكى داشت كه او را دوست مى داشت و هم كودك او را. گويند كه نامش رقيه بود و سه سال داشت. او كه با اسيران شام همراه بود شب و روز در فراق پدر گريه مى كرد. به او مى گفتند: پدر به سفر رفته است[1] شبى این نازدانه پدر را در خواب ديد و چون بيدار شد، بسيار بى تابى مى كرد و گفت: پدر و نور چشم مرا بياوريد. هر چه اهل بيت (علیهم السّلام) براى آرام كردنش كوشيدند، اندوه و گريه اش بيشتر شد. اهل بيت (علیهم السّلام) نيز از گريه اش غمگین شدند و به گريه درآمدند. سيلى به صورت زدند و خاك بر سر
یک نظر
حمیدرضا
موضوعات: مذهب
