تعداد بازدیدها: 10,599 مشاهده
پنجشنبه ۱۶ دی ۱۳۸۹
بمبی که سوز عشق تو در جان ما گذاشت چشمان عاشقت که مرا تا خدا کشاند پل زد کمان ابروی تو بر پل صراط دریا که دستِ تو، ملوانان که مست تو آتش کجا اثر به جمال خلیل داشت؟ ای کاش در غلاف، دو پایش شکسته بود دستانِ بیحیای شب از آسمان به زور …گریه امان نداد وَ ابهام شعر من چندین هزار کشته و زخمی به جا گذاشت قانون سختِ جاذبه را زیر پا گذاشت دریای عفو در عطشِ کربلا گذاشت بر کشتیاش چه خوب خدا، ناخدا گذاشت داغِ توشعله روی دل خيمهها گذاشت تیغی که دست بر رگِ خون خدا گذاشت خورشید را گرفت و سَرِ نیزهها گذاشت سرپوش روی عاقبتِ ماجرا گذاشت[1]عبّاس احمدی [1] . پایین پای دریا، ص31.
4 نظر
حمیدرضا
موضوعات: فرهنگ و ادب
