رازی که از شب زفاف پنهان ماند و نجف را از خشکسالی نجات داد

در روزگاری که نجف اشرف زیر سایهی سنگین قحطی و خشکسالی نفسهای آخر را میکشید، چشم امید مردم به دستان مجتهد بزرگ شهر، مرحوم شیخ جعفر کاشفالغطاء بود. زمین تشنه بود و آسمان بخیل؛ نمازها و دعاهای پیدرپی مردم نیز انگار راه به جایی نمیبرد.
شیخ جعفر با دلی شکسته و چشمانی بارانی به حرم مطهر امیرالمؤمنین علی (ع) پناه برد. دست به ضریح مطهر انداخت و عرض کرد: «یا مولا! مردم مضطر شدهاند و این همه تضرع بینتیجه مانده؛ شما واسطهی فیض الهی شوید و عنایتی بفرمایید.»
شیخ در میان هقهق گریهها و در گوشهای از حرم، چشمانش سنگین شد و به خواب رفت. در عالم رؤیا، مولای متقیان علی (ع) را بالین خود دید. حضرت با لحنی ملایم فرمودند:
«ای شیخ جعفر! در مسیر کوفه به نجف، مردی قهوهچی به این نام کاسب است. نزد او برو و بخواه که در مراسم دعا حاضر شود؛ خداوند به حرمت او باران رحمتش را نازل خواهد کرد.»
شبی در قهوهخانهی بین راه کوفه
شیخ از خواب برخاست. بیدرنگ راهی جادهی کوفه شد تا به دکان خشتی آن قهوهچی رسید. وارد شد و به بهانهای، شب را مهمان آن مرد ساده شد تا از نزدیک نظارهگر احوال و عبادات خاص او باشد. شیخ پیش خود فکر میکرد حتماً با زاهدی شبزندهدار و دائمالذکر روبهرو خواهد شد.
اما شب به نیمه رسید و سحر شد؛ شیخ دید این مرد جز انجام واجبات و نمازهای معمولی، عبادت ویژه یا چلهنشینی خاصی ندارد! صبحهنگام، شیخ جعفر که دیگر نمیتوانست اشتیاق خود را پنهان کند، رو به مرد قهوهچی کرد و گفت: «ای مرد! امیرالمؤمنین (ع) تو را کلید استجابت دعای یک شهر معرفی کرده است. به من بگو چه راز مکتومی میان تو و خداست که اینگونه خریدارت شدهاند؟»
راز شب زفاف و صفت ستاریت
مرد قهوهچی ابتدا طفره رفت، اما وقتی نامِ مولا را شنید، با بغض پرده از راز بزرگ زندگیاش برداشت:
«سالها پیش شاگرد قهوهچی بودم. مادرم آرزوی دامادیام را داشت. با خوندل پولی پسانداز کردم و دختری را برایم خواستگاری کرد. همه چیز مهیا شد، اما در شب زفاف، عروس را بسیار مضطرب و هراسان یافتم. وقتی علت را جویا شدم، حقیقت تلخی را اعتراف کرد و گفت خطایی در گذشته انجام داده و اکنون آبرویش در خطر است.
در آن لحظه، طوفانی در دلم به پا شد. اما به آسمان نگاه کردم و گفتم: خدایا! اکنون بهترین فرصت است تا برای رضای تو، پرده از آبروی این بنده بر ندارم. ای ستار العیوب، تو نیز روزی روی عیوب من پرده بکش.
به همسرم گفتم آرام باش؛ تا به حال کسی از این ماجرا باخبر نبوده، از این به بعد هم احدی نخواهد فهمید. فردا صبح در برابر خانوادهها چنان رفتار کردم که گویی غرق در رضایتم. سالهاست با او زندگی میکنم و تا به امروز، جز خدا هیچکس از این راز مطلع نبود.»
وقتی آسمان نجف به گریه افتاد
اشک در چشمان شیخ جعفر حلقه زد. رو به مرد کرد و گفت: «حقا که معاملهی بزرگی با خدا کردهای! حالا بیا و برای این مردمِ قحطیزده دعا کن.»
مرد قهوهچی با همان دستهای زمخت و کارگریاش، رو به آسمان کرد و گفت: «خدایا! مولا علی (ع) پیغام داده که من دعا کنم. من از پیشگاهت برای خودم و این مردم طلب بخشش دارم؛ باران رحمتت را از این خلق دریغ نکن.» هنوز دستان مرد قهوهچی رو به آسمان بود که بغض آسمان نجف شکست، ابرهای تیره پدیدار شدند و باران شدیدی شروع به باریدن کرد…[1]
[1]. کرامات العلویه، علی میر خلف زاده، ص44







