حمیدرضا فلاح

حمیدرضا فلاح

حمیدرضا فلاح تفتی

دومین سالگرد شهادت شهید حسین غفاری نژاد

تعداد بازدیدها: 9,083 مشاهده

به مناسبت فرا رسیدن دومین سالگرد شهادت دوست عزیزم «شهید حسین غفاری نژاد» امسال با دست پر به محضر دوستان و دوستاداران شهید آمدم. انشاءالله شفاعت او شامل حال من روسیاه نیز بشود.

این پست شامل موارد زیر می باشد:

1. خاطرات شیرین و شنیدنی زندگی این شهید بزرگوار از زبان مادر محترم ایشان.

2. دو کلیپ تصویری، که یکی از آنها صحبت های شهید غفاری نژاد قبل از شهادتش می باشد.

3. تعدادی تصاویر خاطرانگیز از شهید غفاری نژاد.

از ساعت 9 صبح شروع به شماره گیری کردم و شنیدم “مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد” و این تا ظهر ادامه داشت. برنامه با این تأخیر به هم ریخت. با خود قرار گذاشته بودم ساعاتی از روز که گذشت و با توجه به روزه از خواب که بیدار شدند تماس بگیرم و وقت صحبت را تعیین کنم. راه دیگری هم برای ارتباط از طریق دیگری نداشتم. نزدیکی های ظهر با ناامیدی دکمه تکرار را زدم صدایی صمیمی آن سوی ارتباط بی سیمی جواب داد: “در حرم مطهّر حضرت رضایم، نماز ظهر را می خوانم و بعد از ظهر هماهنگ می کنیم”. و ما مشتاق و بی تاب که خدا برایمان چه در نظر خواهد گرفت.

 ساعت 4 بعداز ظهر قرار هماهنگ شد و ایشان با رویی خوش ما را پذیرا شدند و من که مایل بودم در رابطه با شهید بیشتر بدانم در بدو ورود به کتاب های نامنظّم روی کاناپه رنگ و رو رفته نگاهی انداختم. کتاب جیبی “زندگی به سبک روح ا… برش های از سیره خانوادگی روح ا…” که هنوز تازه بسته شده بود جواب زیادی به پاسخ های مطرح نشده من می داد. چند لحظه بعد آرام در کنار عکس شهید نشست و ضمن تعارفات معمول اعلام کرد “در خدمتیم” و ما غیرمعمول شروع کردیم:

ـ حاج خانم! در شهادت تنها پسرتان پدرش را برای جابه جا نکردنش مقصّر نمی دانید؟ اصلاً آیا هیچ گاه این انتقال را نخواستید؟

از سؤال یکه ای خورد. مختصر جابه جا شد و گفت:

اصلاً حاجی را سرزنش نمی کنم. ما با حاجی 8 سال در جنگ بودین و اصلاً اعتقادی به این مطلب ندارم. شهید در کودکی عکس را در پسوه ایرانشهر انداخته بود در حالی که اسلحه کلاشینکفی را به گردن انداخته بود به حدی که گردنش کج شده و عکس موجود است. من و پدرش رزمنده بودیم و او می گفت که به پدر و مادرم افتخار می کنم و در چنین حالتی نمی تواند این انتقاد، ناراحتی و سرزنش مطرح باشد.

از خودم خجالت می کشم که چرا سؤال را این چنین مطرح کردم ولیکن به خود می گویم حتی سرزنش و انتقاد نیز می توانسته طبیعی باشد. پس خودکارم را زمین می گذارم و سؤالم را چنین کامل می کنم:

ـ آیا هیچگاه رزمنده بودن شما و پدرش، جانبازی ایشان و خدمات سردار غفاری نمی توانست دلیلی برای جلوگیری از فعالیت های نظامی ایشان شود؟

و بلافاصله نگاهی به چهره ایشان انداختم تا زودتر از زبان رخساره جوابم را بگیرم. چیزی نگفت و منتظر پاسخ کلامی ایشان ماندم تا شنیدم:

خود شهید می خواست. او به تکامل رسیده بود. هفته ای یکبار با لباس بلوچی می آمد تا نفهمند پسر حاجی است، و همواره خود را مثل دیگران میدید. ما از زاهدان آمدیم و او ماند و وارد عملیات شد.

هیچگاه نگفت کجا کار می کند و بعد شهادت او فهمیدم. چندین بار میگفت در مشهد و تهران خبری نیست و شهادت آنجا نیست و شهادت اینجاست حتی بعد از شهادت هم فکر نکردم که  بهتر بود جلویش را می گرفتم. اینقدر مطیع پدر و مادر بود که اگر در حال خوردن غذایی بود و می گفتیم نخور همانجا قاشق را می گذاشت و نمی خورد. همواره می گفت من نوکر شما هستم و سر و دست و صورت ما و پدرش را بوسه باران می کرد. تقاضای مکرر او از من دعا برای شهادتش بود و من می گفتم انشاا… به کمال برسی در حالی که نمی دانستم این کمال چیست!

تا بعد از شهادتش به هنگام عزیمت به کربلای معلا در مرز مهران زیر عکس بزگی از حضرت امام (ره) دیدم که نوشته بود: “شهادت کمال انسان است” و من تازه فهمیدم چه دعایی کردم.

با مرور مختصر پاسخ ها در ذهن، یافتم مسیر توسط شهید واضح و مبرهن شد. اندیشیدم که این شهید باید از خطرات و مشکلات گوناگونی عبور کرده، سالم مانده باشد تا به شهادت برسد. همین سؤال را از مادر شهید می پرسم. لبخندی بر لبانش می نشیند. به  عکس شهید نگاهی می اندازد و چنین می گوید:

تولدش همزمان با حادثه کشتار حجاج ایرانی در مکه بود و همان سال پدرش به حج مشرف شده بود، من به لحاظ بیماری به دکتر رفتم و با سه تشخیص مختلف سه داروی متفاوت دادند و نهایتاً با این تشخیص اشتباه و استفاده از این داروها می گفتند: بچه ناقص متولد خواهد شد. دکتر متخصصی هم بود که به خاطر حجابمان بد هم برخورد کرد و دلمان را شکست. همان شب به حضرت امام حسین (علیه السلام) متوسل شدم و گفتم بچه را سالم می خواهم تا برای شما باشد و او سرحال و خوب بدنیا آمد.

در کلاس چهارم دبستان در مدرسه شهید کلاهدوز درس می خواند. روزی از مدرسه آمد و گفت: سرم درد می کند. گفتم چرا؟ گفت بچه های در بزرگ آهنی مدرسه را سهواً به سرم زده اند. با بی تفاوتی گذشتم و او دو سه روزی سرگیجه داشت تا بالاخره روز سوم یا چهارم بود که او را به بیمارستان بقیة الله بردیم که آنجا مثل یک تکه گوشت افتاد و تنها زبانش کار می کرد. به طور کلی فلج شد. دکترها و متخصص های مختلفی آمدند و یک هفته بدون هیچ تشخصی فقط آزمایش گرفتند و هیچ دارویی تجویز نکردند و تنها مایع نخایی گرفتند. دقیقاٌ صبح پنج شنبه ای بود و در حالی که من پایین تخت روی زمین دراز کشیده بودم، بلند شده بود، نرده های تخت را کنار زده بود، دست و صورت خود را شسته بود و تمام برق ها را روشن کرده بود. متعجب و بهت زده شده بودم گفت زنگ بزن به بابا تا برویم به مشهد. گفتم بابا باید مرخصی بگیرد و هماهنگ کند. گفت: اگر نتوانست بیاید من و شما برویم. گفتم: چرا؟ گفت: امام رضا من را شفا داد. در همانجا با دستخط کلاس چهارمی خود نوشت: الله، محمّد، علی، فاطمه، حسن، حسین و حسین غفاری مجرویی (مجروحی) که خوب شد. و این دستخط هنوز هم موجود هست. وقتی پدرش آمد، به سوی پدرش دوید و بغلش کرد.

ـ اختلاط اشک و لبخند مادر شهید صحنه ی روحانی پدید آورده بود. صحنه ای که فقط توسط عرشیان قابل وصف و ضبط است و من مردد که چه کنم؟ با این خیال که شاید مادر را با خاطرات شیطنت های فرزندش بکشم مفید باشد سؤال کردم. اشک در حلقه چشم و لبخند بر لب ادامه داد:

ـ هیچ شیطنت و نافرمانیی نداشت حتی روزی پسر یکی از همسایه ها سر حسین را شکسته بود که به ما نمی گفت کی بوده و وقتی اصرار کردم گفت: کار دوستم علی اکبر بود ولی به مادرش نگویید که دعوایش می کند.

آن زمان کلاس چهارم دبستان بود. بین من و او لفظ “حسین جان” مثل یک رمز شده بود. تا می گفتم، می گفت: چشم مادر. فهمیدم الان باید نان بخرم، آشغال ها را ببرم، از انباری … بیاورم. هیچگاه من را اذیت نکرد. خواهرانش را هم همینطور. از مدرسه تا خانه را با دوستان مسابقه می داد، پیاده می رفت و می آمد تا پول توجیبیش را جمع کند و پنج شنبه ها در مدرسه زیارت عاشورا بگیرد. به پدرش می گفتم نکند از درس بیفتد و پدرش می گفت: نه بگذار همین راه را برود. بعد از ازدواج همسرش می گفت: هر شب که به خانه می آمد وضو می گرفت و مقابل عکس بزرگی از بین الحرمین کربلا زیارت عاشورا می خواند و سجده شکر می کرد و در جواب سؤال همسرش می گفت مادرم گفته زیاد سجده شکر کن.

او مطالب را خیلی زود می گرفت.

ـ دیگر به بیان ویژگی های شهید به جای شیطنت ها (پس از اصرار پاسخ) رضا داده بودم و مادر ادامه داد:

علاقه خاصی به اهل بیت (علیهم السلام) داشت. خودش مداحی می کرد و روضه می خواند. هیئتی راه اندازی کرده بود و زیارت عاشورا و سینه زنی داشتند.

توسل هایی داشتند که بعضاً من در آنها مانده بودم. همواره با دوستان در کنار مزار شهدای گمنام بود. می خواست بنشیند. و می گفت:

بسم الله الرحمن الرحیم باذن الله و باذن علی بن موسی الرضا (علیه السلام).

توجه خاصی به فقرا داشت و در رابطه با کمک به فقرا و محرومین با خواهرانش زیاد صحبت می کرد و از آنچه می دید می گفت و خواهرانش گریه می کردند. از حقوقش همواره مبلغی را انفاق می کرد. بعد از شهادتش در وسایلش کیسه پلاستیکی محتوی مقداری پول پیدا شده بود که روی آن نوشته بود “جهزیه عروس”.

در مدرسه آرام و حرف شنو بود. هیچگاه ادعا نمی کرد که پدر و مادرش کیست بلکه می گفت من هم مثل همه هستم.

به اهل بیت (علیهم السلام) و مخصوصاً حضرت رضا (علیه السلام) ارادت و علاقه خاصی داشت. مهریه همسرش را هشت نیم سکه به نیت امام رضا (علیه السلام) قرار داده بود.

در کودکی به مدرسه ای که مدیر آن بودم او را می بردم و با بیت المال آشنا شد و در هر کجا که می خواست چیزی را بردارد یا استفاده کند با همان لحن کودکانه سؤال می کرد که “مادر این بیت المال است؟”

حسین هیچگاه راه خلافی نرفت. توصیه مرا به خواهرانش می کرد. هفته ای یک مرتبه  با تمام اقوام تماس تلفنی می گرفت و قبل از شهادت یک سفر به شمال رفت و از اقوام سرکشی کرد و مانند یک فاتح، قلب همه ی اقوام شمال را فتح کرد. و شهادت او تأثیر عجیبی روی جوانان فامیل گذاشت.

ـ مادر سعی کرد با فرو بردن آب، گلوی خشک شده ی ناشی از روزه روز سیزدهم ماه مبارک رمضان را برای تداوم صحبت تر سازد و ادامه داد:

او از کودکی حالت بزرگمنشی داشت. از هشت سالگی روزه می گرفت و به همراه خواهرانش نماز می خواند. به خیلی از مسائلی که من نمی دانم یقین داشت. وقتی روضه می خواند خود با تمام وجود اشک می ریخت. کربلا را ندید ولی همواره مجسم می کرد. می گفتم: بیا من، شما و همسرت به کربلا بروید. می گفت شما خانومم را ببر من خودم تنها می روم. توسط پدر پشت سر آیت الله بهجت (ره) نماز می خواند و با شاگردان شیخ رجبعلی خیاط مرتبط شده بود و به این ارتباط ادامه داد. زیارت امام زاده شاه عبدالعظیم را ترک نمی کرد. خدا تاج کرامت را بر سر ما گذاشت و خواست خدا برای ما بود.

ـ سؤالات بیشماری در ذهنم ردیف می شود. فکر شهید همه ذهنم را پر کرد و به این که به لحظات مغرب نزدیک می شویم می اندیشیدم و اینکه مادر را باید برای فراهم سازی مقدمات افطارش آزاد بگذاریم. حیفم می آید و سؤالات را مرور می کنم و به آخرین آن می رسم.

ـ به عنوان مادر شهید تنها پسر خانواده یک سردار در سال های پس از جنگ با گروه های زیر چه صحبتی دارید.

1. مقام معظم رهبری: شهید علاقه ای به مقام معظم رهبری داشت. همواره می گفت حضرت آقا، یا مقام معظم رهبری یا مقام عظمای ولایت. هیچگاه نشنیدیم بگوید رهبری یا رهبر انقلاب. با تمام وجود عاشق رهبر بود و در وصیتنامه خویش از عبارت «روحی فداه» درباره ایشان یاد می کند و در آخرین سطر وصیت نامه می نویسد: «سلام مرا به رهبر عزیزم آیت الله خامنه ای روحی فداه برسانید» که خواهرانش در دیدار آقا در قم تنها توانستند وصیتنامه شهید را از طریق جناب آقای رحیمیان برای مقام معظم رهبری بفرستند.

2. مردم: روز تشییع جنازه که حدود ساعت 12 به فرودگاه رسیدند ما به فرودگاه رفتیم. جنازه که روی دستان مردم قرار گرفت من در دریای مواج مردم گم شدم و این تسکینی بود که به حضرت زینب (سلام الله علیها) اقتدا نمایم و بگویم که اگر مرید ایشان هستم باید این را ثابت کنم. با زحمت مردم و دست اندرکاران تشییعی درخور شد و من از مردم متشکرم.

3. مسئولین: این انقلاب با خون شهیدان آبیاری شده و نباید راحت از دست برود و باید نگهداری شود. این انقلاب آرزوی تمام اولیا و انبیاء بوده و بر همگان واجب است با تمام توان حفظ شود. ما بهترین جوان ها را در جنگ و… برای این انقلاب داده ایم. شهید در یک مراسم مداحی خود که (ضبط است) می گوید «که وقتی نام شهید را می آوریم به ما می خندند و ما را می بینند». مسئولین بدانند هنوز خیلی از خانواده ها منتظر فرزندان یا جنازه یا نشانه ای از آنها هستند. بسیاری از پدران و مادران از دنیا رفتند مسئولین به اینها بیندیشند و حمایت کنند تا به راحتی همه چیز را از دست ندهیم.

4. همرزمان شهید: آنها باید راه را ادامه بدهند. انشاالله سلامت باشند. سر خاک حسین می آیند و می گویند دعا کنید ما هم شهید شویم. می گویم شما باید یار امام زمان (عجّل الله تعالی فرجه الشریف) باشید و یاران آن حضرت از هر نظر (علمی، مذهبی، فناآوری و…) باید مجهز باشند. من دعاگوی آنها هستم.

5. و در آخر شهید حسین غفاری: وقتی در بیمارستان امام رضا (علیه السلام) بالای سر حسین رفتم خجالت کشیدم او را ببوسم. گفتم خودم حسین را برای ائمه و امام حسین (علیهم السلام) خواستم. همه می روند و بهترین رفتن شهادت است.

حسین جان همواره می گفتی که دعا کنیم شهید شوی و حال تو دعا کن ما شهید شویم و عاقبتمان با شهادت ختم به خیر شود.

        ما و مجنون با هم رفتیم در دشت بلا        او به منزل رسید و ما هنوز آواره ایم

                                                                                                                                                                                      روحش شاد و یادش گرامی و راهش پر رهرو باد[1]

کلیپ های تصویری:

صحبت های حسین قبل از شهادتش

دانلود فیلمdownload-icon(30)

آخرین لحظات با حسین

دانلود فیلمdownload-icon(30)

تصاویر حسین


[1]. تاریخ مصاحبه، یکشنبه 90/5/23. 

حمیدرضا
مطالب مرتبط
  • سیلی خادم حرم به حضرت اباالفضل العباس

    سیلی خادم حرم به حضرت اباالفضل العباس

    جناب سلالة السادات آقای سید مصطفی مستجاب الدعوة، که قبلا نیز چند کرامت از ایشان نقل کردیم، به نقل از پدرشان، مرحوم سید تقی مستجاب الدعوة (کفشدار حرم حضرت عباس علیه‌السلام) آورده‌اند: عربی بادیه‌نشین بچه‌اش مریض می‌شود. با پای برهنه، دوان دوان، به کربلا آمده و خود را به حرم مطهر حضرت قمر بنی‌هاشم علیه‌السلام می‌رساند و در مقابل ضریح مطهر قرار می‌گیرد. یکی از خدام، عرب را با پای برهنه و خون‌آلود و کثیف کنار ضریح می‌بیند، لذا سیلی محکمی به عرب میزند و می‌گوید: تو رعایت ادب را نکرده‌ای! اینجا جای بسیار حساس و بااهمیتی است، نباید این طور بی‌مبالاتی کرد و خلاصه، به زائر عرب توهین بسیار می‌کند. عرب اشاره به ضریح کرده می‌گوید: یا اباالفضل علیه‌السلام، من خیال کردم اینجا خانه‌ی شما است، ولی حالا میبینم این شخص است که در آن، امر و نهی می‌کند.

    … ادامه مطلب …

  • معرفی و فروش ویژه کتاب «معارف سلمانی در شرح غیبت نعمانی»

    معرفی و فروش ویژه کتاب «معارف سلمانی در شرح غیبت نعمانی»

    کتاب ارزشمند «معارف سلمانی در شرح غیبت نعمانی» در سه جلد منتشر شد! این اثر پژوهشی، با بررسی دقیق سندی، نسخه‌های بدل، ترجمه تخصصی و شرح جامع احادیث، زوایای مختلف مباحث مهدویت را روشن کرده و به شبهات مرتبط پاسخ داده است. این اثر کامل‌ترین شرح بر کتاب غیبت نعمانی می باشد. ویژگی‌های این کتاب:بررسی اسناد و ترجمه دقیق تک‌تک احادیث کتاب غیبت نعمانیتحلیل روایات مربوط به امامت و غیبت حضرت مهدی (عج)تبیین شخصیت حضرت مهدی (عج) بر اساس احادیث معتبربررسی فتنه‌های دوران غیبت و نشانه‌های قطعی ظهور نویسنده: سید مهدی مجتهد سیستانی فروش ویژه با بیش از ۴۰٪ تخفیف محل عرضه: قم، خیابان معلم، انتشارات مرکز مدیریت حوزه علمیه 📩 ثبت سفارش از طریق:📞 تماس با ناشر: ۰۲۵-۳۷۷۳۵۵۴۷🔗 ایتا: @fathermahdi این کتاب، اثری منحصر‌به‌فرد برای پژوهشگران و علاقه‌مندان به مباحث مهدویت است. این فرصت را از دست ندهید! نوشته

    … ادامه مطلب …

  • از چیزی نمی ترسیدم

    از چیزی نمی ترسیدم

    محرم سال ۵۵ اولین درگیری با پلیس را تجربه کردم. روز عاشورا بود که معمولاً هر سال در این وقت به امامزاده سیدحسین در جوپار[1] می رفتیم. آن روز مانده بودم. بـرای سرزدن به دوستم فتحعلی، به هتل کسری آمـده بـودم. هـوا گرم بـود و هر دوی ما از پنجره ساختمان، پایین را نگاه می کردیم. آن طرف خیابان، در مقابل ما، شهرداری و شهربانی کرمان بودند. دختر جوانی با سر برهنه و موهای کاملاً بلنـد در پیاده رو در حال حرکت بود که در آن روزها یک امر طبیعی بود. در پیاده رو یک پاسبان شهربانی به او جسارتی کرد. این عمل زشت او در روز عاشورا برآشفته ام کرد. بدون توجه به عواقب آن، تصمیم به برخورد با او گرفتم. پاسبان شهربانی به سمت دوستش رفت که پاسبان راهنمایی بود و در چهارراه جنب شهربانی مستقر بود. به

    … ادامه مطلب …

  • عنایت امام زمان به روضه حضرت اباالفضل

    عنایت امام زمان به روضه حضرت اباالفضل

    اين تشرّف از مهم‏ترين و روح‏ افزاترين رويدادهاى زندگانى مرحوم فشندى (ره) است. تشرّف حاضر، به‏ سبب بعضى از جنبه ‏هاى منحصر به فرد كه به برخى از آنها اشاره خواهد شد مورد توجه تعداد زيادى از شيفتگان امام عصر (علیه السلام) مى ‏باشد. آيت الله ناصرى دولت‏ آبادى ماجراى اين تشرّف را خود، مستقيما از زبان حاجى شنيده و در كتاب «آب حيات» آورده است. همچنين جناب قاضى زاهدى نيز آن را از زبان خود آن مرحوم شنيده و در كتاب خود نقل كرده است. ما اينك تلفيق دو روايت را جهت تتميم آن، براى خوانندگان محترم مى ‏آوريم. حاج محمد على فشندى تهرانى مى ‏گويد: سال اولى كه به «مكه مكرمه» مشرّف شدم، از خداى مهربان در آنجا خواستم كه توفيق دهد تا در سال‏ هاى بعد نيز، تا بيست سفر به مكّه بيايم تا شايد اميرالحاج و

    … ادامه مطلب …

  • ماجرای توسل به حضرت اباالفضل و شفای چشم یکی از علما

    ماجرای توسل به حضرت اباالفضل و شفای چشم یکی از علما

    آیت الله العظمی شبیری زنجانی (دام ظله) در جلد سوم کتاب «جرعه ای از دریا» می نویسد: مرحوم حاج میرزا فخرالدین جزایری فرزند آسید علی جزایری است که از علمای درجه اول تهران بود و این قضیه را ایشان نقل می ‌کرد که یک وقت ناراحتی چشم پیدا کردم. پیش دکتر امین الملک (که زمانی وزیر بهداری بود) رفتم. وی متخصص چشم و اولین چشم پزشک تهران بود و بعدا به دکتر مرزبان لقب پیدا کرد. دکتر امین الملک چشمم را عمل کرد. حاج میرزا فخرالدین می‌ گفت: من از حاج آقا جمال اصفهانی ـ برادر حاج آقا نورالله و آقا نجفی اصفهانی ـ شنیده بودم که خواندن این ابیات برای توسل به حضرت اباالفضل العباس علیه السلام خیلی مؤثر است: ای ماه بنی هاشم خورشید لقا عباس ….. ای نور دل حیدر شمع شهدا عباس از محنت و درد وغم

    … ادامه مطلب …

  • آماده سازی بسته های حمایتی برای کمک به نیازمندان

    آماده سازی بسته های حمایتی برای کمک به نیازمندان

    امام موسی کاظم علیه السّلام فرمود: فِطْرُكَ أَخَاكَ اَلصَّائِمَ أَفْضَلُ مِنْ صِيَامِكَ؛ افطاری دادن به برادر روزه دار از روزه ات بافضیلت تر است. (الکافي؛ ج4، ص68) * در آستانه فرا رسیدن ماه مبارک رمضان با توجه به شرایط بحرانی موجود و تعطیلی کسب و کارها، به سفره افطار نیازمندان کمک کنیم. * تهیه اقلام ضروری خوراکی برای نیازمندان از قبیل: برنج، روغن، رُب، ماکارونی و… * هر بسته افطاری با 250 هزار تومان تهیه می شود. * کمک های نقدی و غیر نقدی خود را حداکثر تا اول ماه مبارک رمضان برای ما ارسال فرمایید. شماره کارت: 3474 – 4802 – 9917 – 6037 بانک ملی به نام حمیدرضا  فلاح تفتی * گزارش تصویری از تهیه اقلام خریداری شده را از طریق صفحه اجتماعی ما در اینستاگرام دنبال کنید. نوشته های مرتبط: معنای به پیشواز ماه رمضان رفتن چیست؟ جایزه

    … ادامه مطلب …

  • 23 نظر برای این مطلب
  • نازنین پازسا
    مرداد 28ام, 1391 در 1:55 ق.ظ

    سلام و درود فراوان

    سپاسگزارم
    خوش به سعادتشون واقعا قبطه خوردم

    روحش شاد

      ریحانه
      مرداد 28ام, 1391 در 3:23 ق.ظ

      سلام ممنون خیلی زیبا بود ولی ای کاش به نحوه ی شهادت اشاره داشتید(پاسدار حسین غفاری نژاد که 26مرداد89در عملیات مبارزه با اشرار مسلح در سیستان و بلوچستان به مقام رفیع شهادت نائل آمد)
      درپناه حق

        شهرك فجري
        مرداد 28ام, 1391 در 4:15 ب.ظ

        بوي شهادت ميداد.

          یوسف حسینی
          شهریور 8ام, 1391 در 9:56 ب.ظ

          شهادت به بهاست نه به بهانه
          موفق باشید

            صدای شیعه
            شهریور 8ام, 1391 در 10:22 ب.ظ

            خط به خطش رو خوندم!!
            خط به خطش بوی عشق میداد و بندگی!
            خط به خطش رو با اشک گره زدند!
            ـــــــــــــ
            چه حالی میکرده با ائمه؟!
            خوش بحالش!
            خدایا تفریحات ما را خدایی قرار بده!
            خدایا زندگی ما را خدایی قرار بده!
            ــــــــــــــــ
            حاج اقا دست شما درد نکنه…! از بهترین مطالبتون بود!
            ــــــــــــــــ
            راجع به موزیک پلیر هم اطاعت امر شد! و پخش ٰ،اتومات شد!

              صدای شیعه
              شهریور 8ام, 1391 در 10:30 ب.ظ

              http://www.afsaran.ir/Link/125804

                بردستاني
                شهریور 13ام, 1391 در 8:58 ق.ظ

                خدا قوت براي ماهم دعا كنيد
                يازهرا(ص)

                  محمد دلاوری(شهرک فجر)
                  شهریور 15ام, 1391 در 6:14 ب.ظ

                  سلام حاجی فلاح:واقعا مطلب جالبی بودو استفاده کردم.ایشالله ازش تو وب خودم استفاده میکنم…یاعلی

                    مهدی
                    شهریور 19ام, 1391 در 3:01 ب.ظ

                    خدا روزی ما هم بکنه… خوش به حالش … پرکشید…

                      ابوذر
                      آبان 1ام, 1391 در 3:43 ب.ظ

                      بسم الله
                      وبلاگ خوبي بود اخوي خصوصا از مطالبتان در خصوص شهيد غفاري استفاده كردم
                      شهيد شي إن شاالله

                        ابوذر
                        آبان 1ام, 1391 در 4:06 ب.ظ

                        بسم الله
                        ببخشيد جسارت نباشه حواسمون نبود اخوي وبلاگ نيست .سايته
                        البته إن شاالله كه درگير اين وابستگي ها و فتنه هاي آخرالزمان نيستين

                          حمیدرضا ایزدپرست
                          شهریور 23ام, 1392 در 9:18 ب.ظ

                          باسلام
                          روحشان شاد
                          پسر دایی

                            هومن صادقی
                            مهر 14ام, 1392 در 12:40 ب.ظ

                            خداوند روحش را شاد وباامام زمان محشورش کند.به خانواده اش صبر عطا کند انشالله

                              ناشناس
                              مهر 28ام, 1392 در 8:52 ب.ظ

                              خدا رحمتش کنه میشناختمش خیلی پسر گلی بود از میاندارهای هیئت بودایشالله شفاعت ما رو بکنه

                                مریم .املش
                                آبان 15ام, 1392 در 5:31 ب.ظ

                                به مادرش مادرش مادرش صبر بده

                                  زهرا
                                  آبان 30ام, 1392 در 8:31 ب.ظ

                                  ان شالله که پیرو راه شهدا باشیم

                                    گمنام
                                    دی 4ام, 1392 در 10:18 ق.ظ

                                    با سلام من 9 ماه تمام سنگ صبورم حسین بود از طریق یکی از بچه های هیئت شون باهاش آشنا شدم خیلی دوسش دارم ولی افسوس که 3 سال ازش دور افتادم دیگه نتونستم برم مشهد دست بوسش و افسوس بزرگ ترم این که وقتی زنده بود ندیدمش الگوی زندگیم

                                      صادق
                                      فروردین 11ام, 1393 در 8:18 ب.ظ

                                      سلام…
                                      آقا حسین حضرت زهرایی بود…
                                      برای همین مثل خانوم حضرت زهرا پهلوش…….
                                      یا فاطمه الزهرا س

                                        هادی آزادفلاح
                                        خرداد 19ام, 1393 در 9:57 ق.ظ

                                        برادرشهیدم حسین آقا بچه همون شیری است که کردستان به او می نازه.سردارغفاری هم انشااله با پسر شهیدش محشور شود به شرط اینکه ما را هم یاد کنه

                                          هادی آزادفلاح
                                          خرداد 19ام, 1393 در 10:08 ق.ظ

                                          حسین رو تاحالا ندیدم باسردار ارتباط داشتم اصلاً نمی دونستم حاج آقاپسر هم سن من داره وقتی شنیدم حسین شهید شده روم نشد به سردار زنگ بزنم نمی دونستم باید تبریک بگم یا تسلیت.مرحبا به این روحیه… سردار گلی را که چندسال زحمتش رو کشیده بود تا به ثمر برسه بدست پست ترین انسانهای روی زمین بهشتی شد.حسین جان مارو فراموش نکن درسته گناه کاریم ولی به خدا عاشقیم.به نظری به ما کنی همه چی حله برادر

                                            فاطمه زارعی
                                            آبان 10ام, 1393 در 3:30 ب.ظ

                                            اسلام علی الحسین و
                                            علی علی بن الحسین
                                            وعلی اولاد الحسین وعلی
                                            اصحاب الحسین:حسین جان به اندازه ارادت به امام حسین اون دنیا مارو یادت نره بگی به آقاشفاعتمون کنه التماس دعا از همگی اونایی که این مطالبو جمع آوری کردن

                                              مصطفی بازوند
                                              آذر 20ام, 1393 در 1:38 ب.ظ

                                              سلام حسین.سلام داداش.خوبی داداش؟شهادت مبارک.منو یادت نمیاد؟منم مصطفی بازوند، هم کلاست تو دبیرستان شهید کلاهدوز.خیلی دلم برات تنگ شده.کاش میشد یکبار دیگه قبل از شهادت میدیدمت.آره میدمنم لیاقت نداشتم ببینمت.یادته تو نمازخونه دبیرستان تولد یکی از اماما بود مولودی خوندی بعدشم
                                              آخرش برا امام حسین مداحی کردی،بهت گفتم چرا ته مولودی مداحی خوندی؟ جواب دادی : کل یوما عاشورا، کل عرضا کربلا.شهادت حقت بود.ان شاالله با ارباب محشور شی، که میشی به حق آقا مرتضی علی.اومدم حرم امام رضا دونبال خاکت میگشتم پیدا نکردم، شرمنده ام بخدا.این سری قسمت شد میام ان شاالله ازت حلالیت می گیرم.من سه تا عکس از اول دبیرستانمون دارم که توام تو عکساهستی.حسین حالا که شهید شدی می شه از اهل بیت بخای راهو نشونم بدن،یعنی باید بخای، من رفیقت بودم بهت احتیاج دارم.به عظمت رسول الله اینقد افتخار میکنم که با تو دوست بودم و هستم.

                                                طراحی سایت
                                                فروردین 9ام, 1394 در 1:27 ق.ظ

                                                شهدا زنده اند و نزد پروردگار روزی میخورند

                                                • نظر بدهيد
                                                • نام:
                                                  ایمیل:
                                                  وبسایت:





                                                  استفاده از مطالب وبگاه ما با ذکر منبع بلامانع می باشد
                                                  Copyright © 2014 - 2015 Hr-Fallah.ir
                                                  Designer : Mohammad Rafiei